فروغ فرخ زاد

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

/ 2 نظر / 5 بازدید
Solitary Girl

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني اما............ او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است او مي رود با يک خداحافظي کوتاه دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد چشم به راه او به جاده هستم تا بازگردد بازگردد او مي رود و مرا تنها رها مي کند رفتني که بازگشتش مبهم است آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود موقع رفتن حسي داشت حسي غريب و هميشه آشناي انتظار به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد او مي رود..................... کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت . اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد