بهشت آرزو...رهی معيری

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث اسوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از ایینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خاک راه عشق گشتم آبرویی یافتم

/ 2 نظر / 5 بازدید
محمد

آن یار که عشق او بود یارم و بس می آمد و داشت قصد آزارم و بس گفتم سر کستن که داری امروز گفتا سر کستن رهی دارم و بس مرسی . شعر قشنگی بود .

آن یار که عشق او بود یارم و بس می آمد و داشت قصد آزارم و بس گفتم سر کشتن که داری امروز گفتا سر کشتن رهی دارم و بس مرسی . شعر قشنگی بود .