سوسن وحشی...رهی معیری

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیم شب صبح جهان تاب ز میخانه دمید
روشنی بخش حریقان مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید
چه غم ار شمع فرو مرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید
عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
آتش انگیز بود باده نوشین گویی
نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید

/ 1 نظر / 23 بازدید
الهام

گم شدم در وسعت پاييز چشمانت بیـــا زنده کن دل را به رستاخيز چشمانت بیــا