اسیر صبح بناگوش...حميد مصدق

از خاطرات چه شد که فراموش شد حمید
با درد و رنج و غصه هم آغوش شد حمید
مرد آرزوی وصل تو ای یار در دلش
در ماتم امید سیه پوش شد حمید
 چون شمع نیم سوخته در رهگذار باد
از خشم پرخروش تو خاموش شد حمید
نی اهرمن به یاد وی و نه فرشته ای
از یاد روزگار فراموش شد حمید
بگشای لب بگوی حدیثی ز شور عشق
سر تا به پا به گفته تو گوش شد حمید
با چشم نیم مست تو جای سوال نیست
 دانند مرد و زن ز چه مدهوش شد حمید
می گفت : دل به دام شب زلف کی دهم ؟
آخر اسیر صبح بناگوش شد حمید
سودابه وار تهمت بی جا به او مزن
عله های قدس سیاووش شد حمید

/ 1 نظر / 45 بازدید
مجتبی

خدايا ! ای عشق اول و آخر من اکنون که در پاي تو پناه يافته ام ، به هيچ کس ديگري نمي نگرم. مردم از متون مقدس مي گويند ، از پيام آوران و بزرگان. اما چشم من ديگر جزتو نميبيند و گوشم جزتو کلام تو که در قلب من نگاشته اي نمي شنود. اکنون که در پاي تو پناه گرفته ام ،به هيچکس ديگري نمي نگرم. وبلاگ قشنگی داری.به کلبه تنهایی من هم سر بزن خوشحال میشم.