نفرت... حامدتقدسی

گاه می اندیشم
که تو را هم یک شب
ببرم تا افق صبح سپید
و تماشای تو را
به طلوع خورشید
جاودان گردانم

من
ولی
در پس این صفحات بی جان
دختری می بینم
پاک تر از هر معصوم
بی ریا تر از باد
مهربان تر ز نسیم خنک فصل حضور
که به من ثابت کرد
در تکاپوی فرار از نفرت
باز هم یک خاکی
روح می بخشد و جان
جسد سرد تنفرها را
با نقابی که به صورت دارد
با دروغی که به من می گوید

/ 1 نظر / 3 بازدید
محمد جواد(هرمس)

تاریک و وحشتناک بود، بوی گَندِش، حالمو بِهَم میزد. یاد سیاه چال مدرسمون افتادم. هر طرف می چرخیدم چیزی جز سیاهی نمی دیدم. کم کم داشت نفسم تنگ می شد و نزدیک بود خفه شم، که در همین لحظه ...؟ اگه می خوای بقيه رو بخونی بهم سر بزن. منتظرم. داستانک