خموش...بهمن بهمنانه

آرام و بی‌صدا گام بر‌می‌داشت.
در اعماق سرد و تاریک اکنون خویش،
اندیشه‌ای بود گوییا خاموش!
نقش گنگ آرزوهای نهان‌اش،
بود شاید
کاین چنین پیدا
غلت می‌خورد در هذیان گرم خویش!
الهه‌ی سکوتی سرشارتر از خیال بود شاید کاین چنین به شهوت
به زیر سینه‌ی خویش می‌کشیدش!
گیج و عبوس گام برمی‌داشت.
در رویایی که از تنگنای پر پیچ و خم ذهن‌اش
رهی سخت دشوار می‌پویید.
در خیالی که از دالان دیوارهای پر سکوت‌اش
بی‌خیال و شاد چرخ می‌زد.
در بخارآلود خاکستری خام نگاه‌اش گام برمی‌داشت.
تنها، امیدی در دست داشت که مدام می‌فشردش؛
سیمایی گشاده که از روشنای‌اش، لبخند بروید
و زندگی در تولدی دوباره اوج گیرد!

/ 3 نظر / 5 بازدید
ژاله

آیا مایلید با من تا پیچ همین کوچه بیایید از سایه سار سکوت بگذرید دمی ، دقیقه ای لا اقل عواقب آفتاب را تجربه کنید ؟ می گویند آنجا عواقب آفتاب را در آوازهای آینه دیده اند . آیا مایلید با من میان این همه همهمه دمی ، دقیقه ای لااقل از بوی بوسه یا باران سخن بگویید ؟ می گویند در این دقایق دانا آدمی از علاقه به آدمی ، آوازهای آینه را می فهمد . پس چرا گاهی اوقات حتی سلام و ستاره یا کبوتر و کلمه را کتمان می کنیم ؟ به یاد آورید که آدمی از علاقه به آدمی آوازهای آینه را می فهمد عواقب آفتاب را می فهمد و حتی سایه سار سکوت را....! با این حال ، نه سایه سار سکوت ، نه عواقب آفتاب ، نه آوازهای آینه ، حالا من فقط دلواپس خواب همان غنچه ی کوچک ام که شما دعای شبنم لرزان اش را بر گلبرگ ساکت شبانه شنیده اید . به روزم

مهرداد

سلام خوبی وبلاگ جالبی داری يه سر بهم بزن خوشحال می شم

مبينا

خيلی قشنگ بود! وبلاگ منم به روزه خوشحال می شم نظر بدی