زمستان... رسول نجفيان

برف می بارد وشهر
رفته در خوابی سرد
سرو آزاده من در باغم
رفت ز دست
 جسدش در کفن یاس سپید
به امید باران
همچنان پابرجاست
از میان قفس سینه او
 یک قناری غمگین
گشت رها
 لاله ها را برچید
و به دامان سپید کفن سرو سپرد
برف می بارد و شهر
 رفته در خوابی سرد
سرو آزاده من در باغم
رفت ز دست
 برف ها خسته و سرد
نقش ها ی داغ را می گیرند
و در آن می میرند
 سرو من تنها بود
 سرو من تنها رفت

/ 2 نظر / 10 بازدید
عاطفه

درود ... تا اونجايی که ديدم و خوندم بلاگتون بلاگ شعره ... بايد اعتراف کنم تا حالا اينهمه شعر تو يه بلاگ بی هيچ حرف ديگه ای نديده بودم . پاينده باشيد.

شيرين

سلام وبلاگ زيبايی داری. به منم سری بزن