آغوش...افسانه امیری

تو را به خاطر می آورم،
‫آن گاه که در قاب خاکستری یک روز بلند
‫دستانت را به نهایت گشوده آغوش
‫به نشانه آغوشی
‫برای من که نگاه ماتی بودم و لبخندی کال
‫در قابی آویخته به خوابی دراز.
‫تا بسیاری سالها بگذرد
‫و راز های بسیار فراموش شوند
‫در نگاه گنگ تصویر هایی که سخن نمی گویند
‫تا به دیگر روز, که سهره ای به دشتی دور آن آواز به سینه ای تمام بخواند
عشقی بشکفد دیگر بار
‫و آغوشی راز بگوید در تصویر تازه‌ای.

/ 2 نظر / 4 بازدید
افسانه

شما کی باشی

افسانه امیری

با سلام من هم منظوری نداشتم و اصلا به این چیزها اهمیت نمیدهم و فقط برای دانستن طرفی که این را برای من فرستاده این کا را کردم