عشق من و تو

 

همسفر...ايرج جنتی عطائی

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
 نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
 تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی
 قاصد شکفتنی
 توی بهت و دغدغه
ناجی قلب منی
 پکی آبی یا ابر
 نه خدا یا شبنمی
 قد آغوش منی
 نه زیادی نه کمی
 منو با خودت ببر
 من حریص رفتنم
 عاشق فتح افق
 دشمن برگشتنم
 ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
 چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن
 چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
 هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
 چی می شد شعر سفر
 بیت آخرین نداشت
 عمر کوچ من و تو
 دم واپسین نداشت
س آخر شعر سفر
 آخر عمر منه
 لحظه ی مردن من
 لحظه ی رسیدنه
 منو با خودت ببر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا