عشق من و تو

 

باران صبحگاهی...رهی معيری

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی
عمری ز مهرت نیمه شب تا سحر نخفتم
 دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی
 چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی
داغم چو لاله ای گل از درد من چه می پرسی ؟
مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی ؟
ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی
چندین رهی نالی از داغ بی نصیبی ؟
در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا