عشق من و تو

 

پايان...يدالله رويايی

شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن که با من است کنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم رکاب گریز
 پشت کردم به پله پایان
تن من لیک باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
 کرکسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در کویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم که با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا