عشق من و تو

 

تا بدين آتش نسوزى تو يقين صافى نه اى ...ابوسعيد ابوالخير

تا بدين آتش نسوزى تو يقين صافى نه اى
خواه گو ديوانه خوانى خواه گويى بيهده است

اى دريغا جان قدسى کز همه پوشيده است
بس که ديدست روى او يا نام او بشنيده است

هر که بيند در زمان آن حسن او کافر شود
اى دريغا کين شريعت کفر ما ببريده است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو يک رهى
کين چنين جان را خدا از دو جهان بگزيده است

امروز بهر حالى بغداد بخاراست
کجا مير خراسانست پيروزى آنجاست

ساقى تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا مي خورم امروز که وقت طرب ماست

مى هست و درم هست و بت لاله رخان هست
غم نيست و گر هست نصيب دل اعداست

هر آن دلى که ترا، سيدى بدان نظرست
خطر گرفت اگرچه حقير و بي خطرست

اگرچه خرد يکى شاخک گياه بود
که تو بدو نگرى زاد سر و غاتفرست

هر آن دلى که نهفتست زير هفت زمين
که تو بدو نگرى همتش ز عرش برست

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستى
يک دم زدن از حال تو غافل نيم اى دوست

اى ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنار نابريده و ايمانت آرزوست

در هيچ وقت خدمت مردى نکرده اى
و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

رنج مردم ز پيشى و بيشيست
راحت و ايمنى ز درويشيست

بر گزين زين جهان يکى و بس
گرت با دانش و خرد خويشيست

از دوست پيام آمد کاراسته کن کار
مهر دل پيش آر و فضول از ره بردار

اينست شريعت
اينست طريقت

اى روى تو چو روز دليل موحدان
وى موى تو چنان چو شب ملحد از لحد

اى من مقدم از همه عشاق چون تويى
مر حسن را مقدم چون از کلام قد

مکى به کعبه فخر کند مصريان به نيل
ترسا به اسقف و علوى به افتخار جد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا