عشق من و تو

 

حميد مصدق

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام

               

..........

بر آستانه در گردِ مرگ مي باريد

از آسمان شبزده در شب

تگرگ مي باريد

و از تمام درختان بيد

با وزش باد

برگ مي باريد

كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت

به جاودان پيوست

و بازوان بلندش

كه نام نامي او را هميشه با خود داشت

به جان جان پيوست

به بيكران پيوست

........

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

دروگران، همه پيش از درو

درو شده اند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/٢٦ - حمیدرضا