عشق من و تو

 

نفرت... حامدتقدسی

گاه می اندیشم
که تو را هم یک شب
ببرم تا افق صبح سپید
و تماشای تو را
به طلوع خورشید
جاودان گردانم

من
ولی
در پس این صفحات بی جان
دختری می بینم
پاک تر از هر معصوم
بی ریا تر از باد
مهربان تر ز نسیم خنک فصل حضور
که به من ثابت کرد
در تکاپوی فرار از نفرت
باز هم یک خاکی
روح می بخشد و جان
جسد سرد تنفرها را
با نقابی که به صورت دارد
با دروغی که به من می گوید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا