عشق من و تو

 

چند باریکه بلبل را ديده ام...محمد علی سپانلو

مدت عمرم چند باری بلبل را دیده ام
عروسک مومی در کاسه ی عید یا شنیده ام
 کودکان نواخته اند و درختان بخشیدند
 چند بار با نوای او از خواب در آمد کودک
 شمد را رنگ بلبل پنداشت
 بلبلی در کودک بود یا کودکی در درخت
 لانه ای کنار نهر دهکده ای
سبدی همرنگ کاه ، شاهکار بافنده ای خوش آواز
 گهواره ی تخم های صدفی رنگ و جلا خورده
 پیش از همه پیغامش را می شنیدم
 در نغمه ی او منتظر چیزی بودم که اتفاق نمی افتاد
 در لیتل رک ، در آلبوکرک ، در قلب ایالات متحده
 میان همهمه ی ترافیک ، شکل های متشنج
چهچهه بلبل ، پر حوصله و نومید ، پیوسته دخالت می کرد
 با همان شیوه که در پرتو شمع ، روی آب سبز
 در کاسه ی چینی می چرخید
 بلبلی غرق شده در گلدان
 کشتی پرداری در خکستر پارو می زد
 پشت دیوار ، در این مزبله ی نزدیک
بین تایرهای اوراقی ، قوطی های زنگ زده ،‌ کاغر های تاخورده
باز آوازش را می شنوم
 می توانم که بپرسم قدر آوازش را می داند ؟
 گرچه در بستر بیماری ، شاعری خفته که بلبل را از
 حفظ نمی داند
 روزگاری ، ته یک جام قدیمی ، نقش بلبل را دید
 که می لغزید تا دانش لب هایش
 گرچه در ویرانه ،‌ بین خرده ریز زندگی شهری
 تکه ای مخمل آبی
 و در آن گرمی لمبرهای مهمانان باقی
مخمل آبی نقش فرسوده ی بلبل دارد
 طرحی از شاعر فرسوده که می کوشد یاد آرد
 در کجای تن او بلبل پنهان است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا