عشق من و تو

 

قهر...فروغ فرخزاد


نگه دگر بسوی من چه می كنی؟
چو در بر رقيب من نشسته ای
به حيرتم كه بعد از آن فريب ها
تو هم پی فريب من نشسته ای


به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا
كه جام خود به جام ديگری زدی
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگری زدی


برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب زآنكه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان


بر او بتاب زآنكه گريه می كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او


تو كه مرا به پرده ها كشيده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تنی نبود مقصد نياز من


اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو


كنون كه در كنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا