عشق من و تو

 

شهيد...صالح وحدت

نه !
 باور نمی کنم
او در برابرم نشسته و لبخند می زند
 گاه ابروان سیاهش را
 بر صفحه ی کتاب
 پیوند می زند
 نه !
 باور نمی کنم
 شهیدی از جمع ما
 به سرزمین ناشناخته ای دور
 پرواز کرده باشد
 می بینمش
 نگاهش
بر سطر سطر کتابش
آویز مانده است
بی آنکه ما بدانیم
 درس گذشته ها را
 از لوح هستی آینده
خوانده است
 آیا کدام جلاد
 او را به شعله ی میدان
 کشانده است ؟
 من رنگ خون او را
 خوب می شناسم
 همرنگ لاله های بیابان
 پیمان قلب ماست
پیمان ماست که روزی
آدم نمای گرگان را
از صحنه ی وجود براندازیم
 هرجا که آدمی است
 بیرق صلح و امید را
 از نور عشق برافرازیم
او زنده است
همرزم دیگران
 پیکار می کند
 چشم به خواب رفته ی غفلا را
 بیدار می کند
 دستان انتقام گشوده است
تا دار روبهان دغل را
 در پهنه های رزم
بپا سازیم
از سئگ ها که آینه ی جان را
تصویری از سیاه کشیده است
 با دست مهر جدا سازیم
 او
 بر سدره ی افق
 گلبانگ آفتاب رهایی را
 پیوسته می دمد
 هرجا پرنده ی ز کران تا کران بود
 پیغام خون و شهادت را
 آواز می دهد
ماییم
در گوشه ی غمان نشسته و
 بر پرده های اشک
 نامی نبرده نام دگر خوانیم
 اما کدام نام مبارک را
بر زخم های تازه و دیرین
چون بذر روزگار بیفشانیم
خورشید ، هر پرتوش
نامی است از دیار شهیدان
 پس نام تو ، ترانه ی مهر !
 تا سالیان سال مقدس باد !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا