عشق من و تو

 

آرزو...سياوش کسرايی

همچون زمین به فصل بهاران شکافتن
 چون ذره از تشعشع خورشید تافتن
 موجی شدن به پهنه دریای بیکران
گشت بزرگ و جنبش جاوید یافتن
ای چشم آفتاب
قلبم از آن توست که پوییدنی تو راست
 در صبح این بهار
خوش باش ای گیاه که روییدنی تو راست
 افسوس ای زمانه که کندی گرفته پا
 سستی گرفته دست
 و آن بلبل زبان بهارآفرین من
گنگی گرفته است
 سرد است روزگار
وین سرد روزگار به چنگال آهنین
در گرمخانه های دل و جان نشسته است
 پژمرده آن چراغ
 افسرده این زمین
 من سرد می شوم
 من سنگ می شوم
 یخ می زند به سینه دل گرمسوز و من
 دل تنگ می شوم
 دل تنگ می شوم من و باز این شکسته دل
زهدان خواهشی است
چون سنگ می شوم من و باز این صبور سنگ
 زندان آتشی است
یاران دریغ ز آن همه فرصت که یاوه ماند
یاران خروش ز آن همه آتش که دود شد
 بی ما گذشت هر چه گذشت از کلاف عمر
زربفت آرزو است که بی تار وپود شد
 فریادهای من
 خاموش می شوند
 اندوه شادمانی و عشق و امید من
از یاد روزگار فراموش می شوند
در من بهار بود وگل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
 در من سکوت دره و غوغای رود بود
 در من نشان ابری باران دهنده بود
در من شکوفه بود
در من جوانه بود
 در من نیاز خواستن جاودانه بود
 در من هزار گوهر اشک شبانه بود
 اینک به باغ سینه کم گونه گونه گل
 می پژمرد یکایک و بی رنگ می شود
 خاموش می شود همه غوغای خاطرم
در من هر آنچه بود همه سنگ می شود
 در من تو سنگ می شوی و یاد روی تو
در من نو خاک می شوی و خواب موی تو
 ای کاش اگر به جای بماند به جان سنگ
 دیرینه دلنشین من آن رنگ و بوی تو
آری دریغ و درد که در انتهای شب
 من سنگ می شوم
با ‌آتشی به دل
با نغمه ای به لب
چون ذره چون زمین
 چون موج چون گیاه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا