عشق من و تو

 

دريا...فريدون مشيری

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ز ین ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زین همه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای نشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
می پرسد ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا