عشق من و تو

 

شکوه رستن...فريدون مشيری

چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی
 شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
 شکافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
 گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ
به سر رسیده بود جهان
 پاسخی نداشت سپهر
 دوباره باغ بخندد ؟
 کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی
چگونه خاک نفس می کشد ؟
 بیاموزیم
 شکوه رستن اینک طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
 شکفت این همه رنگ
 زمین به ما آموخت
 ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
 مگر که از خاکیم
 نفس کشید زمین ما چراغ نفس نکشیم ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا