عشق من و تو

 

چشمه خورشید...احمد شاملو

من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه
گرم و سرخ
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگبار

کزین هزااار چشمه ی خورشید در دلم
میجوشد از یقین

احساس میکنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار گرم
کزین هزار جنگل شاداب ناگهان
میروید از زمین

آآآه ای یقین گمشده
ای ماهی گریز
در برکه های آیینه
لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آیینه
راهی به من بجوی

من فکر میکنم
هرگز نبوده دست من اینسان
بزرگ و شاخ
احساس میکنم

در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون

خورشیییید بی غروب
غروری که شب نهد
احساس میکنم
در هر رگم به هر تپش قلم من کنون
بیدار باش غافله ای میزند جرق

آمد شبی برهنه ام از در غروب آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه گون
چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم

از آستان یخ
آآآه ای یقین یارم
بازت نمیدهند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا