عشق من و تو

 

یادی از عارف قزوینی

سالن گراند هتل - سال 1301 هجری شمسی

مردی خوش سیما با سبیل های سربالا و کلاه سفید رنگی به سر و عبایی بر دوش روی سن نشسته است و نوازندگان دوره اش کرده اند. عارف است که سرش را پایین انداخته است و گاهی زیر چشمی یکی از نوازندگان را نگاه می کند. محمود فرنام دایره بدست به انتظار نشسته است و از پشت عینک شکری ِ ادیب السلطنه را نگاه می کند. شکری سازش را کوک کرده است. عارف زیر چشمی نگاهی به شکری می کند و او نگاهش را از صورت عارف بر می گیرد و درآمد دشتی را آغاز می کند. صدای پنچه شیرین و مضراب خوش آهنگِ تار شکری بر دل تماشاچیان می نشیند. شکری ایستاد، عارف نفس را به تو کشید و با صدای محزونش خواند:
دل هیچ گه ز جور تو دل ناگران نبود...
بار ِ گران عشق تو بر دل گران نبود...
شکری با تار جواب آواز را داد و روی کاسه تار ریز گرفت...
عارف آواز را به اتمام رساند...
سکوت کردند. پس از چند لحظه جمع نوازندگان به اتفاق، نواختن تصنیف را آغاز کردند...
هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد...
در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد...
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد...
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد...

منبع:http://www.ajayeb.ir

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا