عشق من و تو

 

گل ،گل چيد...حميد حيدری

صبح بود
نا گاه گلی از زندان خاک برون شد
هاج و واج، به ریشه ی خود که از خاک معرفت بیرون زده بود می نگریست
گل به راه افتاد:
از باغچه ی کوچک لطف و مهر بگذشت
به چه قیمتی؟
به قیمت اینکه خود را بشناسد.
پا فراتر بنهاد؛ رفت تا اوج کبودی گل داوودی
رفت تا منزل مرطوب چمن در دل مرداب سکوت
رفت تا خارج وزن و میزان
ناگاه سرش به سنگ اختیار خورد
تسلیم نشد
رفت تا آن سوی عطر طلوع در کشاکش بودن
رفت تا گیجی منگ و منگی گیج!
رفت تا سلسله ی آبی زندان حساب
رفت تا لوح سپید پر پیک پوپک
رفت تا چاله ی چرخ چمن و چه چه آن چلچله ها
به چه قیمتی؟
به قیمت اینکه خود را بشناسد.
گل ز تاراج خوش اندرز آویزان شد
در همین حین پرستوی مه فهمیدن گفت به او:
گل چین.
از باخ فراخ گلچین محبت گل چین
گل، گلی از باغ گلچین محبت چید
عاقبت گل، گل چید!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا