عشق من و تو

 

 

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از ياد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشائید
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دور دست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب می شود

بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار سالهء اندامش را
آشفته می کند

بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بارآور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/٢٠ - حمیدرضا