عشق من و تو

 

بانوی تنهای من... مريم تاجيک

گاه با خود عهد می کنم
بدیهایت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختی
پدرت هستم.
و از عقده های کودکی ات بیزارم.
فراموشم می کنی
من هم مانند برادرم .
به خانه که می رسم .
عطش یک چای گرم دارم .
کاسه سوپی را که همیشه برای من فراموش می کنی
باور کن
-هیچ زن هرزه ایی
در خانه ات پیر نمی شود .
گناه را به خانه نیاورده ایم
زیستن را از یاد برده ام.
و گمشده ایی اینچنین تنها را رها می کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا