عشق من و تو

 

تولد يک منجی...ساناز کريمی

و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
تو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
 و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
 و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
تو از بیم کرکسان
 به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
 چرا که می دانی آباد خواهم شد
 و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
تا مرا از خود سرشار کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا