عشق من و تو

 

آرزوی گمشده...فريدون توللی

ماه ، دل افسرده ، در سکوت ِ شبانگاه
 بوسه ی غم زد به کوهسار و فرو رفت
 چهره ی او بود گوئیا که غم آلود
 رفت و ندانم چها که بر سر ِ او رفت
 سایه فزونی گرفت و دامن ِ پندار
 رفت بدانجا که بی نشان و کران بود
 رفت بدانجا که خنده مستی ِ غم داشت
 رفت بدانجا که اشک بود و خزان بود
 خسته ز آوارگی ، به دره ی تاریک
 سر به سر ِ صخره کوفت بد و بنالید
 چون دل آواره بخت ِ من که هوسناک
 روی بهر آستان نهاد و بنالید
 راست ، تو گفتی نگاه ِ دوزخیان داشت
 دیده ی اندوهبار ِ اختر ِ شبگرد
 یا غم ِ آیندگان ِ خاک همی دید
 کاین همه افسرده بود و خسته و دلسرد
 من به شب ِ تیره بسته دیده ِ افسوس
 مست ، در اندیشه های غمزده بودیم
 پنجره بگشاده بر سیاهی ِ شبگیر
در پیری آن آرزوی گمشده بودم
باد بتوفید و ناگهان ز دمی سرد
 شمع خموش گرفت و کلبه بیفسرد
 خش خش ِ آرام ِ پایی از گذر ِ باغ
روی به ایوان نهاد و حاقه به در خورد
 خاستم از جا هراسناک و سبکخیر
کلبه سیه بود و باد در تک و پو بود
کیست ؟ در آن تیرگی دو بازوی پر مهر
گرم و سبک حلقه زد به گردنم
او بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا