عشق من و تو

 

ننگ...فرخ تميمی

خندید و روی سینه ی سوزان من فشرد
 آن غنچه های سر زده از شاخه ی بلور .
 غرق غرور گشتم و گفتی نشسته ام
 بر بال های موج خروشنده ی سرور .

ما هر دو از نیاز جوانی در التهاب
 درمان خود نهفته به پاد زهر بوسه ها .
 سوزانده در شرار عطش توبه ی کهن
 افشانده در کویر هوس دانه ی حیا .

- مه خفته روی بام شب و تا سپیده دم
بسیار مانده ، خسته شدی . لحظه ای بخواب .
- بیدار مانده ام که بر این غنچه های سنگ
امواج بوسه هدیه کنی چون کف شراب .

 چون کودکی که طاقت او را ربوده تب
 پیچنده بود و از بدنش شعله می جهید
اما ز سکر بوسه و تخدیر چشم و دست
 کم کم به خواب رفت و در آغوشم آرمید .

 وقتی که روز تشنه درون اتاق ما
 اشباح تیره را به فروغ سحر شکست
 او دیدگان سرزنش آمیز خود گشود
 شرمنده وار و غمزده پهلوی من نشست .

 یک لحظه در خموشی خود بود و ناگهان
 ایینه ای برابر چهرم گرفت و گفت :
حک است بر کتیبه ی پیشانی تو : ننگ
 خود را بکش که ننگی و نتوانیش نهفت.

گویی که بیم سرزنشت نیست . ای عجب
شستی به آب خیره سری آبروی خویش .
 سرخاب هرزگی زده ای روی گونه ام
 اینست هنر که شهره ی رذلی به کوی خویش.

ایینه را گرفتم و افکندم و شکست
 گفتم که بگذر از سر جادوی ننگ و نام
 کاین داستان کهنه که رنگ فنا گرفت
 دامی است در گذرگه مستی و عشق و کام .

 پرهیز اگر به دیده ی شوخ تو جلوه داشت
 دیشب اسیر دام هوس ها نمی شدی .
 وز گیر و دار وسوسه نفس طعمه جوی
راه گریز جسته و رسوا نمی شدی .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا