عشق من و تو

 

پادشاهی گرشاسپ

پسر بود زو را یکی خویش کامبیامد نشست از بر تخت و گاهچو بنشست بر تخت و گاه پدرچنین تا برآمد برین روزگاربه ترکان خبر شد که زو درگذشتبیامد به خوار ری افراسیابنیاورد یک تن درود پشنگدلش خود ز تخت و کله گشته بودبدو روی ننمود هرگز پشنگفرستاده رفتی به نزدیک اویهمی گفت اگر تخت را سر بدیتو خون برادر بریزی همیمرا با تو تا جاودان کار نیستپرآواز شد گوش ازین آگهیپیامی بیامد به کردار سنگکه بگذار جیحون و برکش سپاهیکی لشکری ساخت افراسیابکه گفتی زمین شد سپهر روانیکایک به ایران رسید آگهیسوی زابلستان نهادند رویبگفتند با زال چندی درشتپس از سام تا تو شدی پهلوانسپاهی ز جیحون بدین سو کشیداگر چاره دانی مراین را بسازچنین گفت پس نامور زال زرسواری چو من پای بر زین نگاشتبه جایی که من پای بفشاردمشب و روز در جنگ یکسان بدمکنون چنبری گشت یال یلیکنون گشت رستم چو سرو سهیپدر کرده بودیش گرشاسپ نامبه سر بر نهاد آن کیانی کلاهجهان را همی داشت با زیب و فردرخت بلا کینه آورد باربران سان که بد تخت بی​کار گشتببخشید گیتی و بگذاشت آبسرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگبه تیمار اغریرث آغشته بودشد آن تیغ روشن پر از تیره زنگبدو سال و مه هیچ ننمود رویچو اغریرثش یار درخور بدیز پرورده مرغی گریزی همیبه نزد منت راه دیدار نیستکه بی​کار شد تخت شاهنشهیبه افراسیاب از دلاور پشنگممان تا کسی برنشیند به گاهز دشت سپنجاب تا رود آبهمی بارد از تیغ هندی روانکه آمد خریدار تخت مهیجهان شد سراسر پر از گفت​وگویکه گیتی بس آسان گرفتی به مشتنبودیم یک روز روشن روانکه شد آفتاب از جهان ناپدیدکه آمد سپهبد به تنگی فرازکه تا من ببستم به مردی کمرکسی تیغ و گرز مرا برنداشتعنان سواران شدی پاردمز پیری همه ساله ترسان بدمنتابد همی خنجر کابلیبزیبد برو بر کلاه مهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۳٠ - حمیدرضا