عشق من و تو

 

اسیر صبح بناگوش...حميد مصدق

از خاطرات چه شد که فراموش شد حمید
با درد و رنج و غصه هم آغوش شد حمید
مرد آرزوی وصل تو ای یار در دلش
در ماتم امید سیه پوش شد حمید
 چون شمع نیم سوخته در رهگذار باد
از خشم پرخروش تو خاموش شد حمید
نی اهرمن به یاد وی و نه فرشته ای
از یاد روزگار فراموش شد حمید
بگشای لب بگوی حدیثی ز شور عشق
سر تا به پا به گفته تو گوش شد حمید
با چشم نیم مست تو جای سوال نیست
 دانند مرد و زن ز چه مدهوش شد حمید
می گفت : دل به دام شب زلف کی دهم ؟
آخر اسیر صبح بناگوش شد حمید
سودابه وار تهمت بی جا به او مزن
عله های قدس سیاووش شد حمید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٢٧ - حمیدرضا