عشق من و تو

 

الا ای آهوی وحـشی کـجایی ... حافظ

الا ای آهوی وحـشی کـجایی
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٧ - حمیدرضا