عشق من و تو

 

مهدی اخوان ثالث

مرداب

 عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
 نه در او نعره زند خشم و خروش
گهگاه شاید یک ماهی پیر
 مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه ی خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
 یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
 راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
 مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
 لنگر اندازد در ساحل او
 ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چست
دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
 همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صیاد بر او
 بشکند اینه ی صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگاه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیدیست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مردب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
 تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
 و ای بسا شب که به او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ، ماه به او
 شب دراز است و قلندر بیکار
 مه کند در پس نیزار غروب
 صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
دفتر خاطره ای پک سپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
 نه بر او مانده نشانی نه، خطی
اضطرابی تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
 گر بود دشت گذشتن هموار
 ور بوده درخ سرازیر شدن
ای خوشا زیر و زبرها دیدین
 راه پر بیم و بلا پیمودن
 روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر « من » اما چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند مجو و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٥ - حمیدرضا