عشق من و تو

 

هوشنگ ابتهاج

بیت الغزل

این عشق ، چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
 عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
 فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند ؟
 از مستی این باده که هر روز فزون است
 ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
 کاین موج سر اسیمه بلند است و نگون است
 حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
 این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است ؟
 آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
 با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
 پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
 با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر ؟
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
 سایه ! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است
 برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
 آن بخت که می خواستی از وقت ، کنون است
 با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
 رخساره بر افروز که او ایینه گون است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٤ - حمیدرضا