عشق من و تو

 

مولوی

ای حیات دل حسام‌الدین بسی میل می‌جوشد به قسم سادسی
گشت از جذب چو تو علامه‌ای در جهان گردان حسامی نامه‌ای
پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی
شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف
عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود دم به دم انکار قومش می‌فزود
هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید
گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان
یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود می‌تند
هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا
چونک نگذارد سگ آن نعره‌ی سقم من مهم سیران خود را چون هلم
چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خل آیند آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٢ - حمیدرضا