عشق من و تو

 

مولوی

مرتضی را گفت روزی یک عنود کو ز تعظیم خدا آگه نبود
بر سر بامی و قصری بس بلند حفظ حق را واقفی ای هوشمند
گفت آری او حفیظست و غنی هستی ما را ز طفلی و منی
گفت خود را اندر افکن هین ز بام اعتمادی کن بحفظ حق تمام
تا یقین گرددمرا ایقان تو و اعتقاد خوب با برهان تو
پس امیرش گفت خامش کن برو تا نگردد جانت زین جرات گرو
کی رسد مر بنده را که با خدا آزمایش پیش آرد ز ابتلا
بنده را کی زهره باشد کز فضول امتحان حق کند ای گیج گول
آن خدا را می‌رسد کو امتحان پیش آرد هر دمی با بندگان
تا به ما ما را نماید آشکار که چه داریم از عقیده در سرار
هیچ آدم گفت حق را که ترا امتحان کردم درین جرم و خطا
تا ببینم غایت حلمت شها اه کرا باشد مجال این کرا
عقل تو از بس که آمد خیره‌سر هست عذرت از گناه تو بتر
آنک او افراشت سقف آسمان تو چه دانی کردن او را امتحان
ای ندانسته تو شر و خیر را امتحان خود را کن آنگه غیر را
امتحان خود چو کردی ای فلان فارغ آیی ز امتحان دیگران
چون بدانستی که شکردانه‌ای پس بدانی کاهل شکرخانه‌ای
پس بدان بی‌امتحانی که اله شکری نفرستدت ناجایگاه
این بدان بی‌امتحان از علم شاه چون سری نفرستدت در پایگاه
هیچ عاقل افکند در ثمین در میان مستراحی پر چمین

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٢ - حمیدرضا