عشق من و تو

 

مولوی

همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت بوسه‌اش می‌داد و پیشش می‌گداخت
گرد او می‌گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می‌داد صاف
بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که می‌آری مدام
پوز سگ دایم پلیدی می‌خورد مقعد خود را بلب می‌استرد
عیبهای سگ بسی او بر شمرد عیب‌دان از غیب‌دان بویی نبرد
گفت مجنون تو همه نقشی و تن اندر آ و بنگرش از چشم من
کین طلسم بسته‌ی مولیست این پاسبان کوچه‌ی لیلیست این
همنشین بین و دل و جان و شناخت کو کجا بگزید و مسکن‌گاه ساخت
او سگ فرخ‌رخ کهف منست بلک او هم‌درد و هم‌لهف منست
آن سگی که باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او
ای که شیران مر سگانش را غلام گفت امکان نیست خامش والسلام
گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنتست و گلستان در گلستان
صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی
بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی
سغبه‌ی صورت شد آن خواجه‌ی سلیم که به ده می‌شد بگفتاری سقیم
سوی دام آن تملق شادمان همچو مرغی سوی دانه‌ی امتحان
از کرم دانست مرغ آن دانه را غایت حرص است نه جود آن عطا
مرغکان در طمع دانه شادمان سوی آن تزویر پران و دوان
گر ز شادی خواجه آگاهت کنم ترسم ای ره‌رو که بیگاهت کنم
مختصر کردم چو آمد ده پدید خود نبود آن ده ره دیگر گزید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٢ - حمیدرضا