عشق من و تو

 

سیاوش کسرائی

حکایت مردی که نه می گفت

بود در کشور افسانه کسی
 شهره در نه گفتن
نام می خواهی ؟ نه
 کام می جویی ؟ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را می دانی ؟ نه
خط ما می خوانی ایا ؟ نه
نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد
نه ‚به هر سر که فرو می آمد
نه ‚به هر جام که بالا می رفت
نه ‚به هر نکته که تحسین می شد
نه ‚به هر سکه که رایج می گشت
روزی ایینه به دستش دادند
 می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را
 گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٢ - حمیدرضا