عشق من و تو

 

پيمان آزاد

پیام

 از پیدایش نخستین
تا دم واپسین
 دشنه ای در آستین باید د اشت
 حساب سود و زیان
 بر سرم سنگین است
 تا کی این اوراق مشوش را
حمل خواهم کرد ؟
 آزمونهای زمانه مرا فریفته است
 مشامم با آن همه تیزی
 رایحه تجربه را نمی شنود
 به رقیب من بگویید
 میدان خالی است
 و از فتح دروازه های افتخار را در برابرش بگشایید
انسان مصیبت
به تسخیر کدام قلعه می روی ؟
 به تصرف کدام گنج می شتابی ؟
 پریشانیت از چیست ؟
 که همچون جن زدگان آسیمه سری
و لذت را از هر دری سراغ می بری ؟
 پیامی نداریم
 که به تو بسپارم
 گوشهایت را کر می خواهم
 و چشمانت را کور
تا از هر تصویر به واژه ای نیاویزی
 و از هر واژه
انگاره ای نریزی
 پتک سالیان بر سر تو
 چون آواری همیشگی فرود می اید
 خواب سنگین تو را حتی نخراشیده است
 آسمان با آن همه ستاره از آن منست
 و در خلوتی که همه بالندگی است
 به تنهایی رو می کنم
 تا در مسیر هجوم
 نیزه ای را میهمان نباشم
 و صفحه سپید ذهن را
 با مضراب شما نخراشم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٩ - حمیدرضا