عشق من و تو

 

شبان... شاعر : افسانه امیری

در کوهسار
‫عصر پاییزی یک روز خنک
‫وقت عشق بازی ابر ها با باد
‫ذهن در بند خیال,
‫آرزوها چون ابر,
‫همه در دامن یاد.
‫رمه من گم شد.
‫من هراسان به چه سان,
‫زار و نزار.
‫نه رهم بود به پس,
‫نه رهی روی به پیش.
‫رمه ام از کف رفت.
‫غفلت من رمه را,
‫غفلت تو همه ی قصه ی ما از کف برد.
‫تو که گویند شبان همه ای,
‫رمه ی من همه ام بوده و هست.
‫رمه ام بر گردان!

 شاعر : افسانه امیری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضا