عشق من و تو

 

نه تویی ، نه منی...هیوا مسیح

 گاهی از میان باران و برگ ها
 صدایی می شنوم
 گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
 که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از مکث ناگهان من جدا می شوی
 چتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود
صدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
 که همیشه از خواب های خیس می گذرد
می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای
 باچتری خسته و
صدایی که منم
 کنار آخرین پله و مکث ناگهان
 سر بر شانه ام می گذاری و
 گوش بر دهان زمزمه ام
 تا صدایی بشنوی که منم
و می شنوی
آرام می شنوی
صبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
 که رو به بیداری من آغاز می شود
 آمدم
صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
 ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگها پر کشید
روی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
گاهی از میان باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنوم
 گاهی
نه تویی
نه منی
نه صدایی که از دفتر سوم
 من و این صدای یکشنبه
 من و این صدایی که تویی
 کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم
رو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوی
نه منی
نه تویی
نه صدایی
همیشه از دفتر سوم
 ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/٦ - حمیدرضا