عشق من و تو

 

مرگ روز...هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
 دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است ؟
 ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست
نالید روز خسته که : ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من : بلی
ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
 تو می روی به حجله و من می روم به گور

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٤ - حمیدرضا