عشق من و تو

 

سيمين بهبهانی

رقاصه

در دل میخانه سخت ولوله افتاد
 دختر رقاص تا به رقص در آمد
 گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
 از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
 نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
 جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
پولک زر بر پرند جامه ی او بود
 پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
 صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
 ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
 چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
رقص به پایان رسید و باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند
گل به سر آن گل شکفته فشاندند
 سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
دختر رقاص لیک چون شب پیشین
 شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
 چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
 شادی ی عشاق خسته را نپسندید
دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
 مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
 باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
 اوست که شادی به جمع داده همه عمر
 لیک دلش شادمان دمی نتپیده
 اوست که عمری چشانده باده ی لذت
خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
 رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
آه که باید ازین گروه ستمگر
 داد دل زار و خسته را بستاند
 شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
 پای به زنجیر بسته را برهاند
 بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
 پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه ی خون شما منم ، منم آری
گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
 گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
 مستی ی او امشب از حساب فزون است
 آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
 مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
باز خروشید دخترک که : بگویید
 کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
 کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
 تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
 زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
پاسخ او زان گروه می زده این بود
از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٤ - حمیدرضا