عشق من و تو

 

ساناز کريمی

زندگی من

 و تو را که می دیدم
که بزرگ می شوی ، که بزرگتر می شوی
 و می افتی و بلند می شوی و رشد می کنی و رشد می کنی
 و خودم را که فرو می ریزم و فرو می ریزم
 و آب می شوم و آب می شوم
در یأسی که تو در آن ،‌ در دردی که شعر من در آن
 متولد می شوی و بزرگ می شوی و بزرگتر می شوی
و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
با روزنه ای کوچک ، با دریچه ای کم سو
 که عشق را رهنمون می کرد
به سردی انگشتانم و سردی نگاهم
 که هیچ نمی دید
 جز کویر ،‌ جز کویر ،‌ جز کویر
 و سردی لبانم
 که دیر گاهی نخوانده بود ترانه ای
 ترانه های دلتنگی
 ترانه های تنهایی
 و ترانه های همزاد خود را ترک گفتم
تا ترانه ای دیگر بسرایم
ترانهای خکستری رنگ
 تا ریشه های سیاه تو را بسوزاند
و من گم شدم در ترانه ات
که اگر می نواختی
هر زخمه اش رهاییت بود
 و اگر می نواختی هر زخمه اش پیوندی داشت با ریشه های من
 و من پر از بغض بودم و اشک
 پدر نبود
 و او تنها در کتابهایش بود و جز انسانهای مرکبی
 هیچ چیز را نمی دید و نمی دید و نمی دید
و مادر در بایگانی فیلمخانه ی توقیف شده ی ذهن پدر بود
 و برای مادر من نبودم
جز دروغ یک مرد
 و نبودم جز حماقتی آشکار
 و من پر از بغض بودم و اشک
 و شهر تاریک بود
 و شهر همیشه تاریک بود
 و مردی که روبروی من نشسته بود
 سیاه بود و تلخ بود
 و من دوستش می داشتم
 نه برای آفتاب و نه به خاطر شب
به شکل پدر بود
 و من به خاطر شعر دوستش می داشتم
 و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
 و شهر پر از زخم بود
 و من پر از بغض بودم و اشک
 و گونه ی خیس آسمان
مرد آمده بود
 و من به شک رسیدم
 و مادر در ذهن پدر توقیف بود
 آنچنانکه آزادی در ذهن شهر
 و شهر در شک بود
 مرد صدا کرد مرا
آنچنانکه عدالت شهر را
 و من گوش نکردم
 و شهر پر از ناله بود
 باید به سکوت عادت می کردم
بی گاهان تو آمدی
و من گرمایت را احساس نکردم
 و شهر بیمار بود
 تو به من لبخند زدی
تا دگر بار باوری استوار یسازم
و من باور را به خک سپردم
آنچنان که شهر آزادی شهیدش را
و من می دانستم معجزات تو برای من عمری کوتاه دارند
و سرانجام
 در دورها ، در دوردست ها
 در سرزمینی که دور از میلاد هر ذهن روشن است
 و دور از ترانه های رهاییست
 کسی را قربانی کردند
 و صدایش را هیچ کس نشنید
کسی را قربانی کردند
 و هیچ نشانه ای در میان نبود
 نه سرخی خون شفق و نه سرخی خون فلق
چرا که در چنین سرزمینی شاعران را
 بی هیچ نشانه ای مصلوب می کنند
 کسی را قربانی کردند
 و دریغ از یک پرنده
 و قربانی پرواز در آسمانی بی پرنده
و قربانی نگاه در زمین نابینایان تاریک دل
 و مرگ
 مرگ دشوار نبود
وسیع بود مثال خورشید که بر زمین
 و می نواخت مرگ
مثال باران که بر کویر
و مرگ لالایی می گفت
 همتای مادربزرگ که لالاییش
 که تنها نجوای مه گرفته ی لالاییش در پشت پرچین خاطرات
 باور هر چیز خوب را ، هر چیز پک را
در من زنده نگاه می داشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٤ - حمیدرضا