عشق من و تو

 

ساناز کريمی

زندگی من

مردی در میان کتابها و روزنامه ها
 زنی را از جنس فیلمهایش بوسید
 یأسی بر چشمان امیدوار رحمی بارید
و نطفه ی رنج من شکل گرفت
 در نخستین غروب که آسمان را خون آلود کرد
 از حسرت عشقی ناگفته
زاده شدم
 و هرگز سخن از عشق در میان نیامد
 و زن در زهن مرد توقیف شد
 آنچنانکه عدالت در ذهن جامعه
سفر به راه افتاد
اینه ای در دستم بود
 چراغی در اندیشه ام
زمین پر از گامهای سیاه بود
 و کفشهای من تنها ضربان سرما را می تپیدند
ناگاه نشست مردی در اینه ام
 نشسته بود مردی روبروی من
 و در خلأ خود بود
 ستارگان درخشانند
 مرد ستاره نبود
 کوهها استوارند
 مرد باوری استوار نبود
 نشسته بود مردی روبروی من
 و من دوستش می داشتم
سیاه بود و تلخ بود
 همخوابه شد نگاه تلخ مرد با شکسته های اینه ام
و کابوس زاده شد
دقایق من در نحوست صبحی کاذب هدر رفتند
و از هر کنار به پای پوش قاعده های من خاری فرو رفت
 من مست کردم
 و در هر مستی ام تو را می دیدم
 مانند شهرم که غذا را

ادامه دارد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٤ - حمیدرضا