عشق من و تو

 

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا...مولوی

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفابر خوان شیران یک شبی بوزینه​ای همراه شدبنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می​چکدگر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهانآن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مردنوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بدشمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز منمهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده بااستیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجاآخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطاتو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه رابسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدهاگر هست آتش ذره​ای آن ذره دارد شعله​هاهمچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٩ - حمیدرضا