عشق من و تو

 

فريد الدين راپيامی بود!...سهراب مژده

سرباز مغول
يال پر بار اسب خويش
را بخود خواند!
شمشيرش بر گردن عطار
فرود آورد
و سرش را بر پيکره خاک نشاند
عطار را رسالتی بود!
او!
بايد کلامی را

او!
بايد پيامی را
به پايان
می نشاند!

عطار!
شناور
در رودباره ای
از خون!
سر خود از پيکره ی خاک خويش
بالا کشيد!
با دستانش
و بر گردن جوشان خويش
نهاد!

برپيکره ی خاک کلک
جويی بود
پرنی
پر سوز!

عطار نی
استادانه
در دامنه ی جوی
تراشيد
وز
سبزه ها
جوهر همی ساخت
وبر سياهه ی خاک مام
نبشتن آغازيد!
او!
بايد
کلامی را
او!
باید
پيامی را
به پايان می نشاند!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۳ - حمیدرضا