عشق من و تو

 

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم ...حافظ

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم
بـه مویه‌های غریبانـه قصـه پردازم
بـه یاد یار و دیار آن چنان بـگریم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب
مـهیمـنا بـه رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا مـن
بـه کوی میکده دیگر عـلـم برافرازم
خرد ز پیری مـن کی حـساب برگیرد
کـه باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
بـجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز مـن که بجز باد نیست دمـسازم
هوای مـنزل یار آب زندگانی ماسـت
صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غـلام حافـظ خوش لهجه خوش آوازم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا