عشق من و تو

 

حکایت...سعدی

فقیره دوریشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود.گفت: اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم . اتفاقاً پسر آورده و سفرهء درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمد به محلت آن دوست بر گذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: به زندان شحنه درست. سبب پرسیدم کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته. پدر را به علت او سلسه درپای است و بند گران بر دست. گفتم: این بلا را به حاجت از خدای عزوجل خواسته است ـ

زنان بار دای مـــــرد هشیـــار

اگر وقت ولادت مــار زاینـــد

از آن بهتر به نزدیک خردمنـد

که فرزندان نا همــوار زاینـــد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا