عشق من و تو

 

حکایت...سعدی

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد ـنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال که بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی > گفتم: به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب بر آمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بگذشت ـ

چـــون گرانی به پیش شمع آیـــد

خیـــزش انــدر میان جمع بکـش

ورشکر خنده ای است شیرین لب

آستینش بگیـــــــر و شمــع بکـش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا