عشق من و تو

 

حکايت...سعدی

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سیاحت کردندی. یکی ضعیف بود که هر دو شب به اندک طعام افطار کردی و آن دیگر قوی که هر روز سه بار خوردی . قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند. بعد از دو هفته که معلوم شد که بی گناهند در باز گشادند. قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده. در این تعجب کردند. حکیمی گفت: بخلاف این عجب بودی . این یکی بسیار خوار بوده است و طاقت بینوائی نیاورد و به سختی هلاک شد و آن دگر خویشتن دار بود لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند ـ

چـــو کم خوردن طبیعت شـــد کســـی را

چو سختی پیشش آیــــد سهــــــل گیــــرد

وگـــــر تن پــرور است انــــدر فــراخی

چــــوتنگــــی بینـــــد از سختــــی بمیـرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا